سيد حسن مير جهانى طباطبائى

480

جنة العاصمة ( فارسي )

به فدك رسيدند . پس رسول خدا به على فرمود : يا على ! مرا بلندم كن يا من تو را بلندت مىكنم . على گفت : من تو را بلند مىكنم اى رسول خدا . رسول خدا فرمود : من تو را بلند مىكنم زيرا كه من بلند قدتر هستم از تو . پس آن حضرت ، على را بر شانهء خود بلند كرد ، و على روى شانهء آن حضرت ايستاد ، و هميشه بلند مىشد تا اينكه على بالاى حصار رفت و تكبير گفت ، و بالاى حصار مىرفت و شمشير رسول خدا در دست او بود و اذان مىگفت . اهل فدك از ترس مبادرت كردند و درب حصار را باز كردند و بيرون آمدند و آن دو بزرگوار را استقبال كردند ، و رسول خدا رو به آن جماعت آمد ، و على هم بسوى ايشان فرود آمد ، و هجده نفر از عظماء و بزرگان ايشان را كشت ، و باقيماندگان را بدست آنها داد ، و رسول خدا هم ذرّيّه‌هاى ايشان را ميراند و كسانى كه باقىماند از ايشان با غنيمت‌هايشان بر گردن آنها بار كرد تا مدينه ، پس شتاب نكرد در فتح آنجا احدى غير از رسول خدا ، پس آن - يعنى فدك - مخصوص ذرّيهء او شد غير از مؤمنين « 1 » . در بحار الأنوار از كتاب خرائج از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در غزوه‌اى رفت ، چون از آن برگشت در بعضى از راه كه رسيد مشغول طعام خوردن بود كه جبرئيل نازل شد و گفت : اى محمّد ! برخيز سوار شو . پيغمبر برخاست و جبرئيل با او بود ، زمين را براى او درهم پيچيد مانند درهم پيچيدن جامه ، تا اينكه به فدك رسيدند . چون اهل فدك صداى اسب شنيدند ، گمان كردند كه دشمن بسوى ايشان

--> ( 1 ) تفسير فرات كوفى ص 159 ؛ بحار الأنوار ج 29 ص 109 - 111 ح 3 .